تبليغاتX
بانوی فروردینی

xطنزسیاسیx

دیکتاتور بوده که بوده! دلیل نمیشه بزنی بکشیش! چهل و خورده ای سال واستون زحمت کشیده و آخرش به جای دستت درد نکنه بدون اینکه دادگاهی برگذار کنین زدین کشتینش؟! حالا کشتینش تموم شد رفت، دیگه چرا آلبوم شخصی اش رو توی اینترنت منتشر کردین؟! چرا اون تفنگ خوشگلشو برداشتین واسه خودتون؟!
بیچاره کاری به کسی نداشت که! فقط داشت دیکتاتوریه خودش رو می کرد و یکم آدم می کشت! حالا تقصیر اون بیچاره چیه که یکم مشکل روانی داشت و داروهاش هم کمیاب بود و کلاً زده بود به سرش و دیوونه شده بود؟! هان؟! باید بزنی بکشیش؟!

 


این آقای باهنر هم هی هر چند وقت یکبار حرف هایی می زند ها! اون زمان که اصلاح طلب ها پررنگ بودن هی بهشون گیر می داد! حالا هم که کمرنگ شدن هی یه چیزایی میگه که آدم هی با خودش میگه: "این همون باهنر هست؟!"
باهنر گفت: "تفکر اصلاح طلبی مردنی نیست!"؛ البته ما هم کمابیش با ایشون موافقیم و معتقدیم تفکر اطلاح طلبی مردنی نیست اما مثل این که از نظر بعضی دوستان قطع نخاع شدنی هست!

بعدشم ایشون گفتن: "کار این دولت باید به صورت طبیعی تمام شود!"؛ آخه ما موندیم مگه دولت ساندویچ هست که تموم بشه؟! بعدشم این دولت حالا حالاها کار داره! اینقدر برنامه های بلندمدت اقتصادی، اجتماعی و غیره راه انداختن که خدایی ناکرده اگه یکی از همفکرانشون در انتخابات بعدی رای نیاره خیلی حیف میشه!
بعدشم وجداناً شما دلت واسه آقای دکتر تنگ نمیشه؟! وجداناً اون ته مه های دلت دوست نداری یکی از دوستانشون رای بیاره و ایشون بشه معاون اولش تا بازم توی تلویزیون و همایش ها و ... ببینیش؟!

 



این روزها مطهری حرف های قشنگ می زند! حتی یکی از آگاهان خطاب به ایشان گفت: "حرفای قشنگ می زنی، به دلم داری چنگ می زنی!" ... نه! نه! اشتباه نکنید! اصلاً منظورمان آن موردهای مربوط به شکایت و استعفا و اینطور چیزا نیست!
علی مطهری در گفتگویی گفته است: "مردها باید قلباً زن ذلیل باشند." و این یعنی به دست آوردن دل نیمی از جمعیت! و باز هم گفته اند: "دوستی‌های دختر و پسر در قالب ازدواج موقت دربیابید" و این هم یعنی به دست آوردن دل یک عالمه آدم دیگر!

در همین راستا یکی از آگاهان گفت: "نکنه می خوای انتخابات کاندیدا بشی و داری از الآن رای جمع می کنی؟! آره؟!"



من نمی دونم چرا بعضی ها از این گیرای الکی می دن! چهل و خورده ای پول بهتون دادن که یارانه ها رو حذف کنن، حالا هی بر می دارین می گین: وای وای! چرا این برق گرون شده! وای وای چرا گاز گرون شده! اخیراً هم گیر دادین به اینکه:" وای وای! چرا شیر گرون شده!"
خب شده که شده! بالاخره یه روزی همه ی ما رو باید از شیر بگیرن! حالا چه در سن یکی دو سالگی، چه در سن هفتاد هشتاد سالگی و به واسطه ی فوت شدن! اصلاً همه ی اینا به کنار، استخونی که بخواد با نخوردن 2لیوان شیر پوک بشه، همون بهتر که پوک بشه!

بعدشم برداشتن انتقاد می کنن که چرا معاون بازرگانی وزیر صنعت، معدن و تجارت در پاسخ به این سؤال که چرا توزیع شیر در شهر تهران کاهش یافته است، می‌گوید: «نمی‌دانم.»؛ خب این بنده خدا از کجا بدونه چرا توزیع شیر کم شده؟! لابد گاوها دارن کم کاری می کنن و شیر کم می دن! در مورد کم کاری گاوها هم باید آقای معاون پاسخگو باشه؟! انصافتون کجاست؟!



عصر ایران



كوچ


بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،
به كوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!

***
تو، كودكانت را بر سينه مي فشاري گرم،
و همسرت را چون كوليان خانه به دوش،
ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال،
و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرهاي همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد

***
خيال نيست، عزيزم!
صداي تير بلند است و ناله ها پيگير
و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده است
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني؟
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي؟
صداي ضجه ي خونين كودك (عدني) است،
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي
كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند
و چند روز دگر نيز نوبت من و توست
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم
و با به كوه
به جنگل
به غار، بگريزيم

***
پدر، چگونه به نزد طبيب خواهي رفت
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت
تو يك وجب نتواني به اختيار گذشت
كه سيل آهن در راه ها خروشان است

***
تو، اي نخفته شب و روز روي شانه ي اسب،
به روزگار جواني، به كوه و دره و دشت
تو اي بريده ره از لاي خار و خاراسنگ!
كنون كنار خيابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضي كه در گلو داري
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن
حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس؟
كسي كه دست تو را يك قدم بگيرد نيست
و من - كه مي دونم اندر پي تو - خوشحالم
كه ديدگان تو، در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي افتد

***
پدر! به خانه بيا با ملال خويش بساز
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته است
چه غم كه گوش تو و پيچ راديو باز است:
(هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر) امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند
و چند دهكده دوست را، هواپيما
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد...!

***
چه جاي گريه، كه كشتار بي دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي
و هر گلوله كه بر سينمه اي شرار افشاند
غنيمتي است! كه دنيا بهشت خواهد شد

***
پدر، غم تو مرا رنج مي دهد، اما
غم بزرگ تري مي كند هلاك مرا:
بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم
كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب،
به كومه هاي خموش،
به دشت هاي به آتش كشيده ي متروك
كه سوخت يك جا برگ و گل و جوانه در او
به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله ي سرخ
به چار سوي افق مي كشد زبانه در او
به چشم هاي گرسنه
به دست هاي دراز
به نعش كودك دهقان، ميان شالي زار
به زندگي، كه فرو مرده جاودانه در او

***
بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي تواند زيست
چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟
صداي غرش تيري دهد جواب مرا:
- به كوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.


فانوس شب(فریدون مشیری محمد رضا شفیعی)

بنفشه ای خوش رنگ
  دمیده بود در اغوش کوه از دل سنگ
به کوه گفتم "
    شعرت خوش است و تازه تر
                    و
    گر بخواهی درست بخوانی من از تو شاعر ترم
                      که شعرت از دل سنگ است 
                             و

     شعرم از دل تنگ.


از پشت میله های قفس امروز
  با مرغی به گفت و شنود بودم
    من یک غزل به زمزمه می خواندم
       او یک غزل به چهچه سر می داد
    او گوشه ای ز پرده ی غم می خواند

من پرده ای ز گوشه ی دلتنگی.


جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم
   کنار تو می نشینم
     بر مو هایت دست می کشم
         با تو سخن می گویم
وبر می گردم
    بی ان که تو مرا دیده باشی
       حیرت مکن که پنجره باز است

        و عروسک هایت می خندند.


گفته بودی چرا محو تماشای منی ؟
وانچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی
                   مژه بر هم نزدم تا ز دستم نروی
                  ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.

هیچ می دانی چرا چون موج
   در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم
   ز انکه بر این پرده ی تاریک
          انچه می خواهم نمی بینم
          انچه می بینم نمی خواهم


معبود حقیقی

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله

بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم


بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد 

خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده 
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست 

ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد 
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

و هذا شهر رمضان

وهذا شهر عظمت وکرمته وشرفته وفضلته وعلی شهور وهو شهر الذی فرضت صیامه وعلی هو شهر رمضان الذی انزلت فیه القران وهدی للناس وبینات من هدی


واین ماه است که مقامش را عظیم کردی وکرامت و شرافت وفضیلتش بر سایر ماهها دادی واین ماه است که روزه اش بر من واجب گردانیدی واین ماه رمضان است که در ان قران را نازل فرمودی برای راهنمایی مردم وروشن کردن راه هدایت


فرا رسیدن ماه رمضان را به فرشته ها و ستاره های زمینی و قلبهایی که اماده ی پذیرش و وجودهایی که قصد یافتن خودشون را دارند تبریک می گویم امیدوارم که این رمضان نورانی ترین و قشنگترین رمضان عمرشون باشه  یه تبریک دیگه هم برای بهشت که توی این ماه اهالی اون زیاد می شوند و خدا قشنگترین هارو به اونا هدیه می کنه توی این ماه ادمهابهتر می تونند واقعیت ها رو توی وجود خودشونو پیدا کنن   ساده تر بگم ادم توی این ماه قشنگتر می تونه انسانیت خودشو ثابت کنه خدایا ممنونم از این که این فرصت را بهم دادی که بتونم بهتر خودم و شما را بشناسم وتشکر دیگه برای شبهایی که بهتر تونستم اسمونی بشم انگار توی این ماه بدی ها همه مثل برف ریخت پایین و زمستان قلب همه را تبدیل به بهار کرد بهاری که بوی گلهای اون بهشت را معطرکرد امیدوارم کامتون به شیرینی بامیه وقلبتون به روشنی ستاره ها باشه


ماجرا از زبان یک اشوبگر

امروز کمی دیرتر از روز هایی دیگر اماده ی رفتن کلاسم شدم وبا عجله می خواستم خودم را به کلاس برسونم به خیال اینکه کلاس نزدیکه و اگر یه کم تندتر برم مجبور نمی شوم برگه ی تاخیری بگیرم تازه وارد خیابان شدم که یه دسته موتوری ریختن جلوم و شروع کردن به ویراژدادن منم یه خورده از کنار رفتم اینور رفتم اونور رفتم اما انگار هنوز موتوری ها با رانندگی خانوما مشکل دارند

به خاطر این دستم و گذاشتم روی بوق و بر نداشتم موتوری هم پاشو زد به ایینه بغلمو و اونو شکست بعد من تا رفتم کنار نگهدارم و حالی از موتوری ها بگیرم توی کوچه ها زدند و رفتن اتفاقا یه پلیسم اون اطراف بود و داشت با موبایل صحبت می کرد من رفتم که گزارش کارو بدم اما انگار پلیسه خیلی سرش شلوغ بود و اصلا صدای منم نمی  شنید و داشت درموردشامی که دیشب خونه ی(فکر کنم مادر زنش )خورده بود و کمی نپخته بود با یکی بحث می کرد منم که انگارمزاحمش بودم و نمی گذاشتم خوب به نطقش برسه   گوشیش و قطع کرد و گفت بفرمایید خانم  منم ماجرا را گفتم  گفت پلاکش   گفتم حواسم نبود که پلاکشو بردارم  گفت از کدوم کوچه ها رفتن  بهش گفتم  بعد گفت متورش چطوری بود  اونم گفتم  دوباره گفت چند نفر بودند  که گفتم ممنون نمی خواهم پیداش کنید شما به کارتون برسید و پلیسم رفت قیافه ی حق به جانب بگیره که منم گازش رو گرفتم و رفتم

چند قدم بعد تصادف شده بود یه موتوری به یه موتور دیگه زده بود انگار نباید صحنه ی جنایت حرکتی بکنه چون فکر کنم20دقیقه بود که ماشینا به زحمت خودشون رو از کنار متور ها عبور می دادند  و بعد هم از چهارایی که پلیس نداشت ماشین هارا راهنمایی بکنه گذشتیم

بالاخره به کلاس زبان رسیدم ورفتم دفتر که برای اولین بار برگه ی تاخیری بگیرم که مسئول اونجا گفت امیدوارم که دیگر تکرار نشه ببین مملکت چقدر قانون داره اگه همین مملکت بخواهد یه خورده پس و پیش بشه شمایید که اشوب می کنید و همه چیز رو به هم می ریزید خوبه که یه خورده کارهای خودتونم ببینید.


خاطرات روز های تابستونی (1)

امروز سی ویکمین روز تابستونه و من به اتفاق مامان وباباجونم اومدیم باغ پدر بزرگم اینقدر قشنگه که هرکس اینجا رو ببینه دلش نمی اید که ازش دل بکنه واقعا یه تیکه ای از بهشته توی سانت سانتش درخته درختهایی که میوه هاش همه ی باغ رو چراغونی کردن و کفش با گلهای شقایق و محمدی و بابونه و قاصدک فرش شده

درختهای گیلاس که به جای برگ گیلاس دارند وگلابی های درشت و الوچه هاو البالو ها وکلی میوه های دیگه که امسال خدا بهمون هدیه کرده حتی فقط نگاه کردن بهش هم هوش رو از سر ادم می بره طوری که فقط دلت می خواهد بشینی وساعت ها بهش نگاه کنی گلهای محمدی که یک طرف باغ را کامل پر کردن و بوی عطرشون رو از کیلومتر ها می تونی حس کنی وگلهای نیلوفر که سه سال پیش خودم کاشتم غنچه های بنفش وصورتی دادن

 امروز رکورد شکستم واز درخت گیلاس بالا رفتم ویه سطل گیلاس چیندم ولی گیر کرده بودم و نمی تونسم بیایم پایین که پدر رستم اومد من و نجات داد و بعد هم هوس کوه نوردی کردم که اتفاقا خدا هم قبلا یه کوه کنار باغ باباییم کاشته که فکر کنم جز من و کارمندان محترم مرغداری وحیوانات محترمی که شبها صدای دل انگیز زوزه شون به وضوح شنیده می شود کسی دیگه ای اونجا نمی رود ولی اون بالا منظره ی خیلی خیلی قشنگی داره که عکسش اون پایین هست خود کوه هم خیلی سرسبز و قشنگه ولی خیلی مار و سگ وگرگ داره و مارها وسگ هارو که ملاقات کردم اما خوشبختانه موفق به دیدن گرگ ها نشده ام

حتی می گن توی همون  کوه سگ گرگ هم زندگی می کند روستایی هایی که موفق به ملاقات با ایشون شدند می گن که یه حیوونی که جسه اش عین گرگه شکلش عین سگ و توی همان کوه زندگی می کند وچند نفری رو مجروه کرده وطوری هم هست که حتی  اسمش هم که می اید همه دادشون بلند میشه  احتمالا توی همین چند روزه موفق به ملاقات با ایشون بشوم و از فیض دیدارشون هم محروم نمونم حالا ازاینا گذشته امسال تابستان شاد و پرکاری داشتم شاد را مدیون اینترنت وخانواده ام فارسی1 .پرکار را مدیون کلاس زبانم که اونم اگر بعضی وبلاگها فارسی بودن تو زحمت نمی افتادم در اخر هم تابستانی شاد و پرکار وپر زحمت وخاطر انگیز برای شما دوست عسل مسلم ارزو مندم 

 

 




خاطرات روز های بهاری

امروز نهمین روز بهاره ومن برعکس پارسال اصلا بوی بهار رو حس نکردم  هر چند که شکوفه ها سر تا سر شهر رو چراغونی کردنو چند متر جلوتر خونمون یه رستوران سنتی بزرگه که وقتی از کنارش رد می شی بوی گلهاش  واقعا انسان رو مست می کنه  یا شبها عروسی گل رز با صدای جیر جیرک و عطر شب بو

 بهار امسال خونه ی مادر بزرگ پدریم  واقعا تنها شده بودم چون دو تا دختر عمه هام و دو پسر عموهام امسال ازدواج کردن و به جز اخرین دختر عمه ام هیچکس رو نداشتم  وخلاصه پیش هم نشستیم و مثل پارسال به دختر عمه ام و شوهر ش وسه تای دیگه که تازه اضافه شده بودن می خندیدیم یادمه  سر شام وقتی از یه بشقاب غذا می خوردند اینقدربهشون خندیدیم که وسط شام مجبور شدیم بریم تو اتاق  یا وقتی دست هم رو گرفته بودن و وارد خونه شدن بابام و عموم اینقدر بهشون تیکه انداختن که بیچاره ها از خجالت سرخ شده بودن  خلاصه خیلی  اذیتشون کردیم

روز دوم بهار هم خونه ی مادر بزرگ مادریم بودیم روز بعدی هم جشن عروسی پسر عمه خلاصه امسال برعکس پارسال که همه میمردند فقط جشن داریم  و شیرینی رقابتمون تو عیدیا ومهمونی ها حسابی هممون رو سرگرم کرده

با دعای مادرم داره تعطیلی ها تموم میشه  و احتمالا تا بهار سال دیگه هم نتونم دوباره به وبلاگم سر بزنم اخه زیاد پای اینترنت نمی یام اگرهم بیام گردشو پیدا کردن عکس پسرپسر دختر عمه ی خاله ی دایی ناتنی مادربزرگ بازیگرا رو به تایپ کردن ترجیح می دم تازه شنیدم اون هفته عروسی یکی از ولیعهد های اروپاست مجبورم الان برم عکس عروس زشتشون ببینم

در اخر هم فرارسیدن بهاری نو بهاری توام با طراوت وشادی دلهاسالی خوش همراه باارامش به دور از غم و اندوه ارزو نموده امیدوارم که خداوند سبحان  توفیق دهد تا پایان سال نیز از بهاری سبز وروشن سخن بگویم 

 

 


پدر مادر ما متهمیم(گزیده ای از سخنان دکتر شریعتی)

 

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...


نمی توانیم سرشت خداوند را به تمامی درک کنیم چون او                                                          نیستیم امادست کم می توانیم بانگریستن به                                                                                              تجلیات مرئی او اگاهی مان را برای رشد او اماده کنیم                 

روح در جستجوی خداوند است همانگونه که هوای گرم رو به بالا دارد  و رودها به سوی دریا جاری اند    روح دو توانایی دارد تمنای جستجو و جنگیدن بخاطر این تمنا  روح هرگز جستجوی خداوند را رها نمی کند    انگاه که به او رسید کشف می کند که او هم در                                جستجوست .               (جبران خلیل جبران)

انگاه که شناخت نهان در روحمان را می یابیم از خود شگفت زده می شویم و      انگاره های ما از زمستان به گل می نشیند    در حال سرودن نغمه هایی می شویم که هرگز در رویا نشنیده ایم.    (جبران خلیل جبران)    

      زندگی همواره بیش تر از انی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانیم.      (جبران خلیل جبران)

ایده های بزرگ همیشه مورد تمسخر واقع می شوند بعد ها مخالفت و انتقاد روبه رو می شوند  بعد پذیرفته می شوند.        (انتونی رابیز)

        عجیب است که از اشتباهاتمان با تعصب بیشتری نسبت به کارهای درستمان دفاع می کنیم .  ( جبران خلیل)

بیش از انی که در کاری وارد شوی وبه پشیمانی دچار شوی     صبر کن تا راه درون به ان را از راه خروجش باز شناسی.         (حضرت علی )

تقریبا هر انسانی بخش بزرگی از زندگی خود را صرف صفاتی که ندارد می گذراند.   (ساموئل جانسون)

ارزش انسان به انچه به دست می اورد نیست بلکه به ان چیزیست که ارزوی ان را دارد.  ( جبران خلیل)

شاید فراقی که در این روزها  ناچار به پذیرش انیم خود سودمند باشد  چیز های بسیار بزرگ را تنها می توان از دور دید.           (راحیل ادوارد) 

دختر ها مثل سیب های روی درختند بهترین هاشون بالاترین نقطه ی درخت قرار دارند پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشن   بنابرین به سیب های پوسیده ی روی زمین که خوب نیستند  اما بدست اوردنشون راحت است اکتفا می کنند  سیب های بالای درخت فکر میکنن مشکل از اوناس در حالی که اونا فوق العاده اند  فقط باید منتظر اومدن پسری بمانند که انقدر شجاع باشه که بتونه از درخت بالا بیاد.

عشق، ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند..

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ... زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی