|
دیگه کم کم داره صدای پای ماه مهر می اد که بچه ها با چه اشتیاقی دارن برای ماه مهر اماده میشن تابستون با همه ی خوبی ها و بدی هاش چون اسمش تعطیلی خیلی طرفدار داره یکیش خود من بهارو دوست دارم ولی تابستون یه چیز دیگه اس امسال که تا اومدیم پا کامپیوتر بشینیم یه بار دیدم مامانم گفت خوب بازیاتو بکن که تا دو سه روز دیگه باید کلا با کامپیوتر خداحافظی کنی تابستون امسال من برام مثل همون ایام مدرسه بود چون همش اکثرا کلاس زبان بودم فقط فرقش این بود که صبها تا ساعت ۱۰ می خوابیدم ...حالا از اینا گذشته می خوام به پاییز بگم که یه خورده دیگم صبر کنه حالا نمی دونم ولی اگه موافقید می خوام همتون برام یه مطلب قشنگ بنویسید که برای پاییز emailبزنم که ببینم چی میشه اگه موافقید از همین حالا منتظر نامه های قشنگتونم
کوچیکتر که بودم فکر می کردم امام زمان چه شکلیه با خودم می گفتم حتما یه موجودیه که چشاش قرمزه قدش بلنده از درو دیوار رد میشه حتی تا غیبتشم فکر می کردم وقتی ادما اذیتش می کردن و یهو مثه کارتونا غیب می شدوخواهرش هی اسمشو می ذاشته صغری کبری یادم می یاد از مامانم می پرسیدم مامان اماما دستشویی هم می رن؟ مامانم میگفت اونجا بود که فهمیدم اونم مثل ما انسانه از اون روز به بعد حتی معنیشم نمی دونستم ولی همیشه زیر لبم میگفتم یامهدی ادرکنی حالا بزرگتر که شدم وقتی معنای دروغ حیله گری فریب دادن به مردمو اینکه یه نفر اسم خودشو می ذاره ایت الله ومیگه اطاعت از احمدی نژاد اطاعت از خداست از مامانم شنیدم وقتی می اد و دین اسلامو توضیح میده همه فکر می کنن یه ایین تازه اوورده اون زمان کسی دروغ نمی گه کسی به خاطر منفعت خودش به مردم کلک نمی زنه محرومان و مستضعفان را به شیشه کرده اند. هزاران تکنیک ونیرنگ مردم را سحر جادو کرده و به پرستش خویش فرا می خوانند بریدن جستجو می کنند. که مارا نبخش مارا از این سرگردانی و حیرت خلاص کن. یامهدی ادرکنی
تقدیم به دلنشین ترین ترنم زندگیم مینویسم با دستانم می نگارم با اشکانم به دفتری که طراوت عطرش برای سالها باقی بماند کنار کودکی پیجکها ایستاده بودی و اوازرسیدن سیبها می خواندی روی تن این شبنمها کدام گل را دیدی که حاضر شدی چشمانت را تکیه گاه ثانیه هایت کنی تو مثل اسمت پاک صادقی امدی خواستی ترنم ستاره هایت را بخوانم اما من روی حرفهایت خط کشیدم ...تو تمام نگاهت رابه تاریکی چشمهایی دوختی که اسمان را پشت دستهایش پنهان کرده بود و غزل های ناگهانیت را عاشقانه روی گونه هایت نوشتی و از وجود من خواستی تنهایی بزرگت را کوچک کنم اگر تو از جشن پنجره هایی امده ای که تنها پناهگاهشان چشم های من بود من از چشمهایی امده ام که راز هایش را تنها به پنجره ای می گفت که دلیلی برای باز شدن نداشت
وقتي هرشب باخيال ديدنت پنجره هاي عشق را مي گشودم غزل چشم هايت مثل درياي ابي بودويادت لحظه اي چون موج بر ساحل متروكه ي قلبم خروشيد و من قايق لحظه هاي غربتم را به اب انداختم تا شايد بتوان از حصار بي رنگ ثانيه ها از سكوت دلتنگي ها پنجره اي به سوي ياد تو بگشايم وقتي از كوچه پس كوچه هاي غربتم مي گذرم ودفتر خاطراتم را مرور مي كنم تنها با يادواره ي نگاهت مي توان گذشته هاي نه چندان دور رابياد اورد و بانسيم دل ارايي كه از خاطره ها مي گذرد مست شد كاش مي شد سرنوشت را از سرنوشت تا بتوان بهشت گم شده ي ارزوها را دوباره بازيافت و سكوتي كه مارا از هم جدا كرد را شكست تا شايد غرور را از بين ببرد ودوستي راصدر نشين قلب هاي خسته كرد تقديم به انكه پنجره ي روشني نگاهش مثل هميشه با طراوت اسمان همراه است و هميشه دستان گرمش وجود سردم را ياري مي دهد
امروز می خوام مطلبمو با خوابی که دیشب دیدم شرررررررررررررررررررررررررررروع کنمممم می دونین دیشب یه خواب خیلی خیلی عجیبی دیدم خواب دیدم از تو کمد کتابام دو تا مار اومد بیرون بعد می خولستم جیغ بزنم ولی صدام در نمیومد.......... مارا هی نزدیک تر می شدن و منم حسسسسسسسسسابی ترسیده بودم همون لحظه لیوان شکستنی مامانمو که روی میز بود مححححححکم زدم به درو..........بابام اومد بعد مارارو گرفت و همرو با چاقو نصف کرد منم داشتم به چنگالی که بغل مارها بود نیگا می کردم که بردارمو بزنم به اونا: کهههههههه یهو نصفه ماره پریدو به یغم چسبید منم جیغ کشیدمو واقعا نظرتون راجع به کابووس چیه؟ چقدر حقیقت داره ؟ واقعا چه معنی می تونه داشته باشه؟
چنديست كه بيمار وفايت شده ام در بستر غم چشم براهت شده ام اين را تو بدان اگر بميرم روزي مسئول تويي كه من فدايت شده ام اي معناي انتظار يك لحظه بياست ديوانه شدن به خاطرت كافي نيست يك لحظه بياست و يك جمله بگو تكليف دلي كه عاشقش كرده چيست ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد ننوشت كلامي وسلامي نفرستاد ما تنگ دل ودل نگرانيم خدايا شاهنشه عشق كي كند ياد گدا را فكر مي كرديم عاشقي هم بچگيست اما حيف كه تازه اول يك زندگيست زندگي چيزيست شبيه يك حباب عشق ابادي زيبايي درسراب فاصله باارزو هاي ما چه كرد كاش ميشد در عاشقي هم توبه كرد
خانم سيحون: خوب بچه ها ليست نمراتتون و گرفتم اصلا هم جالب نيست(اينجا من و مهناز داريم حرف مي زنيم. بعد يهو به طور مرموزانه اي خانم سيحون ميگه با شمام هاحالا كه نمره انظباطتتون و (۰) بدم ادم مي شيد من ومهناز يك لحظه مثل يه بچه ي خوب ميشينيم........ خوب اگه مي خوايدبه نمراتون پرورشيتون ۳نمره اضافه شه بايد يه نشريه درمورد امام حسن ( ۲ساعت بعد) مهناز : مييايد عصري بريم كتابخونه كه يبارگي نشريمونم درست كنيم من : خودمون يا با بچه ها مهناز:ديگه من و تو ومهشاد وبنفشه باشه ساعت ۵ كتابخونه مدني باشه خداحافظ ( كتابخونه) حالا با كلي بدبختي اومديم رسيديم بعد... بنفشه:به به من :نه اومديم كتاب تحويل بديم (اين در حاليست كه دستمان پراز نايلون مقوا ۲۰ رنگ ماژيك وووووخيلي چيزاي ديگه مسئول:مطمئنيد من: ببخشيد خوب بفرماييد تو فكر كنم قبل ازشما سه تا دخترديگم رفتن تو خوب پس دمش گرم بريم وارد ميشويم هيچ صداي نيست در را واز مي كنيم هزاران هزار سر به سوي ما بر مي گردد به به در اين لحظه اقاي كتاب دار به داد ما مي رسد خانومها بفرماييد قسمت خودتون من مي گم اقايون بيان بيرون يه ربع بعد صداي قيچيمان مي ايد دختر هايي كه قبل از ما اومدن همه غر مي زنن در حالي كه به كتابدار اعتراض مي كنند..... اي بابا ما نشريه داريم نميشه كه هنوز هيچي ننوشتيم كتا بدار :خب دختر ها اشكا لي نداره بياين اون قسمت پسرهاچند تاشون خط خوبي دارن مي گم براتون بنويسن واي اين جا رو..... خوب اقا سپهراين خانوما يه نشريه دارن كه ميخوان اگه زحمتي نيست فقط حالا اين بسمه تعالاشو براشون بنويسي اقا سپهر :حتما حتما در حالي كه ميز ما پر از پسر شده كه اومدن جون خودشون نظر بدن و اين اقا سپهرپس از هزاران تمرين روي چك نويس بالاخره يه چيزي رو كه به همه چيز شباهت داره الا بسمه تعا لي رو مي نويسه....ببخشيد اقا سپهر طراحيتون خوبه بله شما مي خواين تا يه سر مي ريد حياطو برمي گرديد من طراحيشم مي كنم ۲ساعت بعد درحالي كه باباهامون اومدنو وپشت درن اقا سپهر تموم شد بله وايييييييي اين چيه ممنون با اجازه يك روز بعد خانم سيحون: اي خدا اين چيه وسط مطلب امام حسن خانمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممم
می نویسم با دستانم می نگارم با اشکانم به دفتری که طراوت و عطرش برای سالها باقی بماند سلام سلام سلام سلام سلام ویه بار دیگه سلام به شما ای دوست عزیززززز اول این وبلاگه این وب جان در قالب خاطرات کارهای روزانه بلابه دور(خراب کاری ها وسوتی هاست) به هر حال دوست داریم که شما دوست عزیز با یاری خود دستان لرزانم را گرفته واین وب را اباد سازید. این وبی ۹۰درصدش کارها و .....دیگه خودتون می دونین و۱٪ عاشقانه است بنده تو این چهار روز تعطیلی سعی کرده که صبح ها زود بیدار شده وبه مرحمت این وب پرداخته تارضایت شما دوست عزیز را جلب کنم با تشکر نیلوفر
|
About![]()
Archives88/06/01 - 88/06/3188/05/01 - 88/05/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 Links
شهاب سنگ |